***
شعر "نمی خواهم بمانم" از همان عنوانش مشخص است که شاعر می خواهد از دردهای اجتماعی سخن بگوید، شاعری به نام آقای افلاطون پاشائی پور که حس و حال و هوای کلی شعر مذکورش یکدست و زبان شعری اش تا حدودی ساده و روان و در عین حال قابل تامل و تفکر که به صورت متنوع با آرایه های ادبی (درونی) رنگ آمیزی شده است و هر حرفی و کلمه ای عاطل و باطل درشعر رها نشده بلکه تا حدود زیادی نیز دارای کاراکتر خاصی بوده و به خوبی هم از عهده نقش خود برآمده و نظم خاصی نیر برآنها حاکم هست. در این شعر گسست حسی و اندیشه ای دیده نمی شود و شاعر را مسلط بر فضا و اندیشه و تا حدودی نیز غالب بر تخیل می بینم.
به هر حال حقیر از لحاظ ادبی و علمی و بحث انتقادی در مقام و جایگاهی نیستم که شعر دوست عزیز و شاعرم جناب آقای پاشائی پور را مورد نقد و بررسی قرار بدهم . لکن از سر ارداتی که به ایشان داشته و دارم. قصدم بر این است که با بهانه قرار دادن شعر ایشان خود نیز خوشه ای از خرمن شعرش - فراخور حال خود - بچینم
امیدوارم آقای پاشائی پور،اساتید و دوستان و اعضای محترم سایت شعر نو، جسارت حقیر را ببخشند.
• "نمی دانم فردا
چگونه به تماشای آفتاب برخیزم
وقتی که شرم از سر و رویم بالا می رود!"
شعر با "نمی دانم" شروع شده است"نمی دانم فردا"، همین یک جمله انکاری اراده ای و اختیاری در ابتدای شعر گویای این است که شاعر از دردهای درون خود و جامعه رنج می برد از چیزی و موضوعی که ممکن است خیلی ها به آن اهمیت نداده و به سادگی از کنار موضوعی که برای شاعر اهمیت دارد عبورکنند. شاعر چیزهایی می بیند که از نظر افراد عادی ممکن است که خنده دار باشد ولی او آرمانگرا است می خواهد مردم و جامعه و محیط پیرامونش با همه تعلقاتش آنطوری باشند که شاعر می خواهد، البته شاعر به دنبال رذالت ها نیست بلکه جویای حق و طالب فضایل می باشد هر چند که زشتی های جامعه و محیطش را ناچار است نقاشی کند.
وی به دنبال آرمان شهری می باشد که همه ادیان الهی نیز دنبال آن هستند. شاعر مخاطب را دعوت می کند که همه نسبت به موضوع از دید او نگاه کنند . وقتی می گوید"چگونه به تماشای آفتاب برخیزم" . نشانگر عمق اهمیت موضوعی است که شاعر در ادامه به تصویر و نقاشی آن می پردازد. اهمیت موضوع در جایی که شاعر می گوید" وقتی که شرم از سر و رویم بالا می رود" مضاعف می شود . در حالت عادی ما از مثل های معروف " از خجالت آب شدن"، "عرق شرم ریختن" و ... بسیار استفاده می کنیم در اینگونه مثل ها می بینیم که شرم و خجالت و آزرم تقریبا چهره منفوری ندارند. چراکه شخص خجالت کشیده به اشتباه خود پی می برد که عرق شرم می ریزد و از خجالت آب می شود ولی شاعر می خواهد بگوید که این شرم در شعرش به معنای خجالت و آزرم و حیا نیست بلکه نشانه جسارت و اسائه ادب بیشتر می باشد تا جایی که شرم(جسارت) به طرف آسمان نیز در حال حرکت است و سیر صعودی دارد. چراکه جامعه رئالی با جامعه ذهنی و ایده آلی شاعر چنان از هم فاصله گرفته و می گیرند که شاعر از شرم نمی تواند فردا روزی به چهره آفتاب نگاه کند.
بند اول شعر به صورت التقاطی با جمله انکاری و استفهامی نیز شروع شده است. شاعر وقتی در شعر عبارات استفهامی را می آورد ممکن است دلایلی داشته باشد:اولا: می خواهد اهمیت موضوع مورد نظرش را که مضمون شعرش را هم تشکیل می دهد به مخاطب گوشزد کند. ثانیا: مخاطب را به تفکر و اندیشه وادار کند تا پس از کشف مطلب و یافتن جواب سوال های شعر به لذت شعری و فکری دست پیدا کند. ثالثا: تاکیدی مضاعف داشته باشد بر ترغیب و تحریض مخاطب برای ادامه قرائت شعر. در حالیکه خود شاعر جواب سوال های خودش را می داند نه اینکه نمی داند، نه؛ بلکه می خواهد جواب سوال هایش را که در درون شعر نیز نهفته است به اشتراک بگذارد و مخاطب از طریق رسیدن به جواب سوالات شاعر مضمون کلی شعر را نیز بگیرد مضمونی که از موضوعی نشات می گیرد که برای شاعر اهمیت دارد و شاعر حتی به خاطر آن نیز حاضر است که لباسی سفید و کافوری بر تن کند.
همچنین در بند اول از سه کلمه کلیدی"فردا"، "آفتاب"،"و عبارت"شرم از سرو رو بالا رفتن" استفاده شده است که به نحوی بیانگر این است که شاعر قصد سرودن شعری با مضمون(انتظار،ظهور، مهدویت" دارد ولی ادامه شعر گویای این ادعا نیست چرا که عبارت" دستی را که به بهانه دعا سد راه پرندگان می شود" که از طریق حرف عطف"و" به "نمی خواهم ببینم" شاعر برمی گردد بر خلاف سیر و روند انتظار بوده و مهر ابطالی است بر ادعای اولیه حقیر. ولی اگر بخواهیم در طول شعر حرکت کرده و مراعات النظیرهایی نظیر(فردا،آفتاب،انسان امروزی،شب،تاریک،زمان، ثانیه،هوای آلوده،آرزوی پیوستن، دعا،درد و...) که با ریسمان اندیشه دینی شاعر به هم متصل شده و با شروع استفهامی شعر در نظر گرفته و ارتباطی طولی ایجاد کنیم چاره ای جز پذیرش شعر آقای پاشائی پور به عنوان یک شعر انتظار،نداریم که این به اصل مطلب نزدیکتر است. حال ببینیم که شاعر شعر را چگونه ادامه می دهد:
***
• "کاش می توانستم
انسان امروزی را
همنوعم را! درک کنم..."
بند دوم شعر با جمله تمنایی آنهم با چاشنی افسوس و حسرت شروع می شود در اینجا برخلاف انتظار بند اول، شاعر در مقام یک همنوع می خواهد بگوید که این من هستم که باید انسان امروزی و همنوعم را درک کنم نه اینکه مخاطب، خود را طبق خواسته های ذهنی،فکری و شعری من مطابقت دهد شاعر در اینجا می خواهد بگوید هر چند که من آرمان گرایی هستم که از بطن رئال برخاسته و از واقعیات تلخ و کشنده و وضع موجود جهان ناراضی ام و به دنبال آرمانشهرهستم ولی گویا، واقعیت چیزی دیگری است. در اینجا می بینیم فضای حسی و اندیشه ای بند دوم با بند اول شعر در حالت ظاهر تناقض دارند ولی در اصل مطلب فرقی نمی کند چراکه افسوس،حسرت و درد اجتماعی در بند اول با شگرد انکاری و استفهامی بیان شده و در بند دوم با شیوه تمنایی و آرزویی
شاعر در ادامه به بسط و اتساع ذهنیات خود می پردازد:
***
• "در مقابل چشمانم شب می میرد وقتی که اینهمه تاریکی شب را می بیند!
و ثانیه ها
مضحکه زمان شده اند!"
مفهوم کلی بند سوم در فضای انتظار تنفس می کشد فضایی که سوار بر موکب و محمل کلماتی مانند"ثانیه،زمان و شب" به صورت نامرئی و تقریب گونه حرکت می کند. شب اول با شب دوم از لحاظ معنایی و مفهومی می تواند متفاوت باشد. شب اول در مفهوم زمان و آنهم زمان انتظارجانبخشی شده است جانداری که جان دارد و می میرد به خاطر رذالت و زشتی ها و تاریکی های زمانه و جامعه؛
دوستان عزیر حالا بیاید با هم این بند را با بند اول شب که حاوی کلید واژه هایی مانند"فردا،آفتاب، تماشای آفتاب" بود از لحاظ زمان انتظار پیوند دهیم. آیا این پیوند یک ارتباط منطقی و عاقلانه و در عین حال با چاشنی تفکر و تخیل و حس همراه نیست؟آیا گویای مفهوم انتظار در شعر نیست؟ آیا تا اینجا فضای حاکم بر شعر فضای چشم به راه بودن نیست؟
***
• "دلم
لباسی می خواهد سفید
که بوی کافور می دهد!"
شاعر در این دو جمله آرزوی مرگ را دارد. می بینیم که واقعیات موجود جامعه از نظر شاعر چنان تلخ و زهرآگین است که شاعر چاره ای جز مرگ آنهم مرگی که نوع رنگش نیز مشخص شده است،ندارد "مرگی سفید" مرگی پاک و بی آلایش و خداپسندانه که تا حدودی نزدیک به مرگ شهادت گونه می باشد. کافور کلمه ای است که می تواند نشانه پاکی و زدودن آلایش ها باشد. ماده ای که در غسل میت استفاده می شود.
شاعر در نیمه راه دلش می خواهد که بمیرد. به نظرم شاعر می توانست در این شعر با واقعیت های موجود جامعه آنهم تلخ و کشنده علی رغم میل باطنی خود مبارزه کرده و این روحیه مبارزه جویی و حق طلبی را به مخاطب نیز تلقین کند . تلقینی که در گوش میت نیز می خوانند البته قبل از ریختن خاک جهت دفن کردن میت.
شاعر در پایان شعر خسته به نظر می رسد چراکه هوای آلوده باب میلش نبوده و با مذاقش سازگار نیست و نمی خواهد بماند" نمی خواهم بمانم و هوای آلوده را تصفیه کنم!" و خیلی چیزهای دیگر که باب میلش نیست نمی خواهد ببیند. می بینیم که در ادامه و پایان شعر رنگ و فضای حسی شعر غلیظ تر شده و شاعر به نمونه های عینی و در عین حال ذهنی و مصداق های خارجی دردهای اجتماعی می پردازد، دردهایی که طبق اعتقادات ما مسلمانان قبل از ظهور منجی قلوب منتظران واقعی را به درد آورده و مایه تاسف و تاثر و تالم خاطر آنان(شاعر) می شود. بشری که در آخر الزمان حتی از رسیدن به کوچکترین خواسته ها و آرزوهای قلبی خود نیز عاجز می شود به سبب بی عدالتی ها و ظلم و ستم های فراوانی که بر آنان می رود، ریا و ظاهرسازی های که حتی به ضرر پرندگان نیز تمام می شود و دخترکی که نماد و نشانه جامعه دردکشیده و زجر دیده می باشد. این همان چیزی است که شاعر در اول شعر از شرم و خجالت نمی تواند فردا روزی به تماشای آفتاب برخیزد و حتی نمی تواند همنوع خود را نیز درک کند و دردهای بی شمار دیگر...
نمی خواهم بمانم و هوای آلوده را تصفیه کنم.
نمی خواهم ببینم
ماهی قرمز را درون تنگ
که بزرگترین آرزویش ییوستن به حوضی کوچک است!
و دستی را که به بهانه دعا
سد راه پرندگان می شود!
و
دخترکی را که از تب فاحشگی مادر
درد را حامله می شود!"
نمی خواهم ببینم ...
..............................................................
در پایان می خواهم عرض کنم که خود واقف بر این امر هستم که حق مطلب در مورد شعر آقای پاشائی پور به درستی و به نحو احسن اداء نشد ولی خوب، بضاعت ادبی و قلمی حقیر در هیمن اندازه می باشد.
..............................................
.........................با تشکر:
... برادر کوچک شما: مختاری نیا
افلاطون پاشائی پور در 23 ساعت و 28 دقيقه قبل نوشتند:
سلام استاد
واقعا ممنونم ازینکه وقت گذاشتین و به بنده لطف کردین!
خیلی زیبا توضیح دادین
فقط جمله ی درست اینه
"در مقابل چشمان شب میمیرد
وقتی که اینهمه تاریکی را میبیند"
بازهم ممنونم
خیلی خیلی لطف کردین
برچسب:
نویسنده: حمید قاسمی