در كوچه مي كندهمواره ياري اتچشمان كودكي كه نگاهش به دست توستبا كاسه اي به دست!لرزان و مضطرببا رنگ و روي زرد!چشمان خسته اشمانند آفتاب، سوزانولي ز درد!پاي برهنه اشمهمان تاول داغي روزگارباغ دلش به وسعت پائيز، بي بهار!هر روز ، هر زمانمي بيني و چه ساده و بي غصه مي رويدنبال كار خويش!آهاي خداي منچه بي تفاوت و سردينسبت به "تيزي دندان گرگ" و ميش!اي كودك ، اي فقير!اين روزگار خسته تو را هم وفا نكرد...صدها هزار گلپرپر نمود از تن گلزار زندگياما دريغ و آهيك غنچه وا نكرد!. .
پنجشنبه
25 خرداد ماه 1391
.
برچسب:
نویسنده: حمید قاسمی
تاريخ: چهارشنبه
7 مهر
1395 ساعت: 3:09