خرید بک لینک
ـ ببینم علی بزرگترین آرزوت چیه؟

:فضانورد بشم

(۹سال بعد)

ـ علی ژون توکه میخواستی فضانورد

بشی... پس چی شد!؟

:خب شدم دیگه!! مگه الان تو فضا نیستیم!؟؟؟

---------------------------------------

عاشق شدم

اما توی عشق گم نشدم تا اینکه

اون گم شد...

---------------------------------------

خاطرخواهات خیلی زیادن ولی

تو تحویلشون نمیگیری

این وسط من موندم که

تحویلت بگیرم یا نه...!

---------------------------------------

برای اولین بار بود که دیگه

مسخره ش نمیکرد

تازه فهمیده بودکه اون یه چیز

کم داره و خودش هزارتا چیز!!!!!!!!

دیگه حتی

اونو دیوونه هم خطاب نکرد!

---------------------------------------

خیلی دوست داشت شاعر بشه

ولی حسشو نداشت

روزی که تنها عشقش رو

از دست داد

احساس کرد می تونه شعر بگه ولی

دیگه حالی نداشت...

---------------------------------------

ابر آمد

خورشید گریه کرد

امروز خورشید مغرور نبود

ابر به آرامی از کنار خورشید

گذشت

آسمان بارید

آفتابگردان عاشق خورشید شد

---------------------------------------

ما همچون دو قطره از پشت دو کوه

جاری شدیم

وبه هم رسیدیم

وناگهان در دریای عشق

غرق شدیم

---------------------------------------

شب از نیمه گذشته بودو هنوز

مرد خونه نیومده بود

زن با خودش میگفت:

"نکنه منو فراموش کرده

نکنه یکی دیگه رو هم داره

نکنه میخواد سر من هوو بیاره"

نگران بود...

رفت جلوی در

کاغذی رو دید که از لای در

افتاده تو حیاط

بازش کردو شروع به خوندن کرد:

"سلام...

سلام عزیزم

تولدت مبارک

پولی نداشتم که واست کادو

بخرم

شرمنده

روم نشد بیام خونه...

---------------------------------------

روزی که آفتابی تر از همیشه

نمایان بودم

باابرهای بارانی جلوی تلالوام را گرفتی...

و نگذاشتی که من خودنمایی کنم

ولی با باران رحمتت

شالیزارها به رقص درآمدند...

...خوشحال شدم

ته نوشت:

این داستان های کوچولو متعلق به

۴سال پیشه که میفرستادم مجله و خوشبختانه همه شون

چاپ شدن

برچسب: نویسنده: حمید قاسمی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 15:54

صفحه بندی